هانا صیدیهانا صیدی، تا این لحظه: 13 سال و 5 روز سن داره

نی نی مامان حوریا

بدون عنوان

دخترکم الان که دارم این نوشته تایپ می کنیم شما رو تختت داری با عروسکات بازی می کنی و همش می گی اٍ اٌ .... بعد یه دفعه می زنی زیر گریه ، منم می گم جونم و بلند میشم میام پیشت و عروسکها رو از روت بلند می کنم جات درست می کنم و دوباره شروع می کنی به بازی و من هم دوباره میام شروع می کنم به تایپ کردن . بعضی وقتها هم صدات نمیاد و من برمیگردم میبینم که دارای با دستهات بازی می کنی.راستی امروز وقتی داشتم خونه رو  جارو برقی می زدم،خوابت برد .عزیزم خیلی جارو برقی دوست داری موقع جارو کشیدن فقط به دست مامان نگاه می کنی چیزی نمیگی. بعضی وقتها به این فکر می کنم  که چه کارهای مونده که ما باید با هم انجام بدیم .به آینده فکر می کنم اینکه قرار بشی...
5 ارديبهشت 1393

اولین باری که مامان تنهای دخترش حموم کرد

٨/١٠/٩٢ دخترم امروز ساعت 10 صبح روز یکشنبه است و من تصمیم گرفتم که خودم تنهای حمومت بدم. تمام وسایلت حاظر کردم و دوتای رفتیم حموم البته فضای حموم از قبل برات گرم کرده بودم، بعد یه دستمال نرم انداختم رو پاهام و تو رو گذاشتم رو پاهام ،جات خیلی راحت بود و از ریختن آب گرم رو بدنت خیلی لذت می بردی. برعکس حمومهای قبلی اصلا گریه نکردی،منم از فرست استفاده کردم و 2بار بدنت لیف کشیدم و سرت رو هم 2بار شامپو زدم. دلبندم این اولین تجربه ی تنها حموم دادنت به دست خودم بود که برات به یادگار گذاشتم.  
9 دی 1392

شروع به نوشتن خاطرات کودک دلبندم

به نام افرینده باران و برف و رحمت بی پایان سلام به فرشته کوچلوی مامان حوری دختر نازم مامانی انشاء خوبی نداره و ممکن خاطرت تو رو به خوبی بیان نکنه ولی اینجا قول می دم که تمام سعی خودمو بکنم تا بتونم یادداشتهای زیبا و خوندنی رو برای دخترم به یادگار بزارم. باران این رحمت الهی از دیشب شروع با باریدن گرفته و تا حالا که ساعت 14:10 ظهر ادامه داره و هوا بسیار مطبوع و زیبایی. امروز شما 49 روز از عمر قشنگت می گزره . صبح که پاشدیم با مامان شکوفه بردیمت حمام .از اونجای که هنوز کوچلوی توی اتاق خواب مامان بابا که از همه جای خونه بیشتر گرم حمومت دادیم و الان هم خوابیدی و هر چند وقت یه بار بیدار می شی و من بهت شیر میدم و رو پاهام می خوابونمت . این...
9 دی 1392

بدون عنوان

12/9/92 ساعت 19/11 دقیق بود که من و شما داشتیم با هم بازی می کردیم که یه دفعه صدای وحشتناکی آمد و تما شیشه ها ی خونه لرزیدن . بله این زلزله بود که داشت خونه رو می لرزوند(زلزله به عمق 8کیلومتری زمین و 6/2 ریشتر) من اون لحظه سریع بغلت کردم و همینکه خواستم بلند شم افتادم و شما هم شروع به گریه کردن کردی. حس بدی بود و من ترسیده بودم و این حس هم به تو منتقل شده بود ، تمام بدنم می لرزید .زلزله تمام شده بود ولی من همچنان می لرزیدم . برای دقایقی تنها بودن خیلی برام سخت شد ، هادی این هفته سومار بود و اینکه در قبال تو مسئول بودم .  منم مثل تو شروع به گریه کردم 2تای باهم گریه می کردیم. تجربه بدی باهام پشت سر گذاشتیم . خدا رو شکر...
9 دی 1392
1